رضا جان ؛ گلي را كه دادي به خانه بردم
تا هفت كوچه آنطرف تر گلستان شد
مادري بچه اش را شبنم داد، پدري همنفس ِعطار شد ، در پلاك هشتم فيروزه اي، دو قدم مانده به يادت ، سَرِ كاشي كاري
آدمي بر مذهب آهوي تب دار؛ ولي بيمار بود ، از همان شاخهِ دليل ِزيبا؛ رنج ِ سرخي خار شد دامن از عشق بهار، گلدار شد # دستنوشته هاي_ شبانه_ عليرضا
دستنوشته هاي شبانه...وقتي چهارفصل دستهاي پسرش را در جيب ديد ؛ پاورچين پاورچين
از كنار قطعه قطعه روياي ِترانه هاي او گذشت. روزي پدر، مسافر قطار بود و در تمام مسير حتي يكدم بي خيال آهنگِ قطار نشد او صداي توأم با ناله ي سوت را به افتخار فرزند بر روي موج ايستگاه راه آهن خراسان تنظيم مي كرد ، آنروز سالگرد تولدِ پسرش ؛ آهنگسازي از شهر زيباي مشهد بود .... # دستنوشته هاي_ شبانه_ عليرضا
دستنوشته هاي شبانه...گاهي از فرطِ بي حاصلي ، آه ؛داغ ميكند ، روان بخار مي شود ؛ سينه مي سوزد ، گاهي بي نهايت گوشه اتاق تمام مي شود ، دست كه بلرزد تُنگِ خيال شيرين روي زمين مي ريزد و حال گلهاي قالي نوچ مي شود ؛ گاهي از فرط بي حاصلي ، حوصله سر مي رود فاصله در نگاه به جوش مي آيد و يك دشت از خاطره به وسعت لاهيجان دم مي كشد ؛ يك فنجان صبر گاهي بدون قند غم را به عطر خواب، پيوند مي زند ... # دست_ نوشته هاي_ شبانه_ عليرضا
دستنوشته هاي شبانه...ما را در سایت دستنوشته هاي شبانه دنبال میکنید
برچسب: حاصلي, نویسنده: بازدید: 10 تاريخ: دوشنبه 6 شهريور 1396 ساعت: 3:34
وقتي آواز درد مي كشد ؛ دروغِ دو تابعيتي آماده ي پرواز به سوي وِلولِه ي تجارت است و سازِ دست ساز درويش حق
از تنهايي زخمه، نحيف تر مي گردد؛ در آفريقاي بي صدا ؛ وقتي آواز درد مي كشد ؛ دروغ براي واردات دمنوش هاي سرگيجه با شاعران صِرب سرگرم لابي خواهد شد اما اينجا قصه ها و غصه هاي خودي ؛ روز بروز تشنه تر و گرسنه تر مي شوند وقتي آواز درد مي كشد ... # دستنوشته هاي_ شبانه _عليرضا
دستنوشته هاي شبانه...آرام جان مي دهد به آن مهرباني كه جان مي دهد و همه ي حوصله اش را به پاي تمام صبرش مي ريزد؛ شمع ِبودنِ مردي به شعله ي وجودِ خالقِ عزمي كهن ؛ بر كهنهِ لباس دست دوزِ خياطِ مرحومِ خيابان لاله زار چكه مي كند و برق نگاهي كه هرگز تسليمِ نسيمي نشد به فوتِ صاحب قدرتي ؛ به سياهي مي رسد و چيزي به جز دودِ يادي باقي نمي ماند؛ بيا با هم كمي جان دادنِ آرام ؛ در اين عصر رو به غروبِ شلوغ را تماشا كنيم ... # دستنوشته هاي شبانه عليرضا
دستنوشته هاي شبانه...دوست دارم با تو باشم در مسير نشسته بر غوغاي آهن و راه ، مثل كاه در باد، رو به آغازي پيچيده در لفافه؛ لا به لاي نظم ديوانه ؛دوست دارم با تو باشم تا تمام گلايه هايم را از اين عبور بي رحم ؛ ايستگاه به ايستگاه تابلو كنم ؛ شايد همراه يك پيچ تند ؛ با سوتِ تقدير؛ همه ي پنجره ها ، در برابر عكس ماه تو تسليم شوند # دستنوشته هاي شبانه عليرضا
دستنوشته هاي شبانه...ما را در سایت دستنوشته هاي شبانه دنبال میکنید
برچسب: غوغاي, نویسنده: بازدید: 10 تاريخ: دوشنبه 6 شهريور 1396 ساعت: 3:34
سنگ ريزه اي شب را بهانه كرد و عقده ي تيزِ آفتابِ صحراي عبوس را بر سر هر روشنكي از دور نشانه گرفت ؛ آن شب، بي گلايه گذشت اما اين روشنك بيچاره بود كه در برابر فردا دست به عصا چشم گشود... # دستنوشته هاي شبانه عليرضا
دستنوشته هاي شبانه...ما را در سایت دستنوشته هاي شبانه دنبال میکنید
برچسب: ريزه, نویسنده: بازدید: 9 تاريخ: دوشنبه 6 شهريور 1396 ساعت: 3:34